به نام خداوند عشق آفرین
خدای جهان های دور
که مستی فزاید در سرور
به هنگام روز به هنگام شب
چراغی برفروزد زنور
همو داند این چرخ دیرینه را
کجا می برد ز راههای دور
شاهرخ
(((شعرهای عاشقانه)))
سلام ...
((( آسمان هفت طبقه دارد )))
((( عشق طبقۀ اوّل آسمان است )))
این وبلاگ عاشقانه است و برای عاشقان و معشوقان ساخته شده است
آنانی که عاشقند به این وبلاگ وارد شوند .
عاشقان ،
نظرات لطیف و عاشقانه تان را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید.
با تشکّر شاهرخ
***
عشق سر آغاز زندگی است
زندگی سر آغاز درد است
پایان زندگی خاتمۀ درد است
خاتمۀ درد پایان عشق است
شاهرخ
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است
پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...!
________________________
آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب…!!!
قایقت جا دارد…!!!
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.
_______________________
من چاکر آنم که دلی برباید
یا دل به کسی دهد که جان آساید
آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست
در ملک خدای اگر نباشد شاید
سعدی
--------------------------------------
همین جا درون شعرهایم بمان
تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها ، مرا با خود نبرد…
به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛
من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها…
شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان..
تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم……
---------------------------------
آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند
---------------------------
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی
و ز گرمی بحث مجلس افروز شوی
در مکتب عشق با همه دانایی
سر گشته چو طفلان نوآموز شوی
ابوسعید ابوالخیر
-----------------------------
آنانکه جمال غیب دیدند همه
رفتند و به عیش آرمیدند همه
یک حرف ز مدعا نگفتند بکس
با آنکه به مدعی رسیدند همه
رضیالدین آرتیمانی
--------------------------------------
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است
گوته
------------------------------------------------
در مدرسهی عشق اگر قال بود
کی فرق میان قال با حال بود
در عشق نداد هیچ مفتی فتوی
در عشق زبان مفتیان لال بود
مولانا
------------------------------------
تافت بر جان و دلم انوار عشق
اي هزاران جان و دل ايثار عشق
بر ميان جان خود بستيم باز
از پي ترسائي زنار عشق
گر بديدي روي او مؤمن شدي
کافري کو ميکند انکار عشق
کرده مست از دردي دردي مرا
در خرابات غمش خمار عشق
ياري جانان کسي بايد که او
دشمن جان خود است و يار عشق
گشت محروم از سعادت آنکه نيست
در حريمش محرم اسرار عشق
چون ز گيتي بار محنت ميکشي
ميکش اي بيچاره باري بار عشق
خاک پاي دوست را در ديده کش
تا تواني ديدن ديدار عشق
از جمال يار خود يابي شفا
گر شوي مانند من بيمار عشق
عندليب از عشق چون شد يار گل
شد ببوي عشق او گلزار عشق
اي حسين از دوست نصرت ميطلب
تا شوي چون يار برخوردار عشق
منصور حلّاج
-------------------------------------------------------
اي حريف شرابخانه عشق
نوش بادت مي مغانه عشق
جان تو شاهباز سدره نشين
دل تو مرغ آشيانه عشق
تو با فسون عقل گوش منه
بشنو از عاشقان فسانه عشق
کي بساحل رسد دلم هيهات
در چنين بحر بي کرانه عشق
بر جهان آستين برافشانم
گر نهم سر بر آستانه عشق
چون بعشقند عاشقان زنده
ما نميريم در زمانه عشق
آتش اندر نهاد دوزخ زد
دل عاشق بيک زبانه عشق
اي سواري که توسن دل را
کرده اي رام تازيانه عشق
عشق صياد مرغ جان من است
زلف و خال تو دام و دانه عشق
اي مقيد بقيد هستي خويش
بشنو اين قول از ترانه عشق
که مبين اختلاف هستي ها
بگذر از ما و من پرستيها
منصور حلّاج
--------------------------------------------------
امیر داد گستر خان عادل
دلیر عدل پرور شاهرخ خان
خدیو کامران کز یاری بخت
نپچید آسمانش سر ز فرمان
برای قطع نخل هستی خصم
تبرزینی به دستش داد دوران
تبرزین نه کلید فتح و نصرت
تبرزین نه نشان شوکت و شان
تبرزین نه رگ ابری شرر بار
که انگیزد ز خون خصم طوفان
تبرزین نه عقابی صیدپیشه
که قوت اوست مغز اهل عدوان
کسی کو گیردش بر کف نماند
چو موسی و ید بیضا و ثعبان
ز آسیبش پریشان باد دایم
سر دشمن چو گوی از ضرب چوگان
هاتف اصفهانی
----------------------------------------------