
وقتی غزل گویم برایت دلنشین است
از یک دلی آید که آن عاشق ترین است
این گل که می نازد به خود امروز، دانی
پرپر شود حتی اگر خوشبو ترین است
ای آنکه در کاخی که داری خوش نشینی
دور از تو آنجا آدمی زاغه نشین است
با ما بمان با پای خود دانی که داری
در دام گرگی میروی که ، در کمین است
دیوار دور خویش را بردار ، این دوست
هم اولین عشق تو و هم آخرین است
دیوار دورت را فرو ریزم ، اگر هم
محکم تر از دیوار برلین یا که چین است
جور و جفا کم کن که گیرد دامنت را
باور نباشد گر ترا ، من را یقین است
شاعر ؟
بیا روی دلم بنشین
تا ببویم قلب شقایقت را
شمع اتاقم را برای تو روشن میکنم
تا ببینم روی زیبای ترا
که ببوسم لب زیبای ترا
در کلبه ی تنهایی
در یک شب بارانی
شاهرخ 96/01/25 ساعت 15:10

سکوتت را در بهار بشکن
گریه نکن دیوار را بشکن
گریه ... سکوت ...دیوار را
با رعد و برق بهاری بشکن
شاهرخ 96/01/25 ساعت 14:58
قاصدک می رقصد و پرشور ، می گویم تویی
یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من
می رود پس پرده های تور ، می گویـم تـویـی
بغض های کهنه را سرمی کشم من بیت بیت
بوسه ها می گیرم از انگور ، می گـویـم تـویی
بـاد مـی افـتـد بـه گـنـدم زار می لــرزد دلــم
چون پریشان گیـسوان بور می گـویـم تـویـی
نیمه شب ها می کـنم آغــوش روی مــاه بـاز
می شود سر تا به پایش نور ، می گویـم تـویـی
شـعـر می خـوانـم بـرای بـاغ سـبـز خـانـه ام
شاخه شاخه می شود مسرور ، می گویم تویی
این غزل می ماند و شب های مـهتابی و من
شـور می ریــزم در ایـن سنتـور ، می گویم تویی
شاعر؟
با تو در جنگل و یک کلبه یِ پنهان ... چه شود
نورِ مهتاب و غزل های فراوان ... چه شود
رو به رو شعله یِ شومینه یِ تب دار به پا
پشتِ سر پنجره ای رو به گلستان ... چه شود
قهوه یِ تلخ و کمی قندِ لبانت ، به به
من و هی بوسه یِ از گونه یِ خندان ... چه شود
چه کسی گفته که بیداری یِ شب بیهوده ست
من بخواهم ببرم زیره به کرمان ... چه شود
مستِ انگور شدن ، کارِ هوس بازان ست
من و انگورِ گلویی شده عریان ... چه شود
آن قَدَر مست که انگار زمین میرقصد
دستِ من دورِ کمر ، حالِ پریشان ... چه شود
چشم در چشمُ ، نفس حبسُ ، لبانی در هم
رقص و آوازِ دو تا قُمری یِ شیطان ... چه شود
کلبه ای غرقِ سکوتَست و فقط ما هستیم
لمسِ آغوش تو بی ترسِ نگهبان ... چه شود
وای اگر صبح بفهمد که تو همراهِ منی
میرسد زودتر از جنّ ِ سلیمان ... چه شود
در خیالاتِ خودم ، خوابِ خوشی میبینم
خوابِ خوبم نرسد باز به پایان ... چه شود
آرش مهدی پور
معنای سیزده به در:
“به” یعنی “به سوی” و “در” به معنای “در و دشت” است ، که در گفت وگوی مردمی رواج بسیار دارد. بنابراین، سیزده به در، یعنی “رفتن به سوی در و دشت و صحرا در روز سیزدهم.”
به طور کلی در مقایسه با دیگر جشن های ایرانی، دیرینگی و ریشه ی جشن سیزده به در در پرده ی ابهام است و مانند بنیان جشنهای دیگر روشن نیست. در سندهای تاریخی اشاره ی مستقیمی به وجود چنین مراسمی در گذشته های دور نشده است؛ ولی اشاره هایی به روز سیزدهم فروردین به چشم میخورد.گفته شده است که ایرانیان باستان در آغاز سال نو، پس از دوازده روز جشن و شادی به نشانه ی دوازده ماه سال، روز سیزدهم را که روز فرخنده ای می دانسته اند به باغ و صحرا میرفتند و با طبیعت میگذراندند. در حقیقت با این آیین، دوره نوروز را رسمن به پایان میرساندند. سرزمین ایران همواره با کمبود آب روبه رو بوده است. از این رو جای شگفتی نیست که مردم این فلات همیشه خواهان باران بوده باشند. از متنهای کهن چنین در مییابیم که جشن سیزدهم فروردین از پیش از اشو زرتشت (تقریبن۱۸۰۰ پیش از میلاد) مرسوم بوده است.
در سالنمای ایران باستان سیزدهم روز از ماه فروردین (و هر ماه)، تیر روز نام دارد. ایزد تیر، که در اوستا، یَشتی به نام آن وجود دارد، ایزد باران است. نشانه هایی در دست است که ایرانیانِ برای آن که ایزد باران در سال نو بر دیو خشکسالی پیروز شود و برای درخواست باران، از خانه های خود بیرون می رفتند، و روزی را در دشت و دمن، زیر آسمان فراخ بسر می بردند و پیروزی تیر یا تیشتر را در نبرد با دیو اپوش جشن می گرفتند، و به شادی و بازی پرداخته، و به یاد ایزدتیر اسب میتاختند. در نیایش روز تیر از این ایزد یاد میکردند و از او در خواست باران مینمودند. بنابراین پیشینه، ایرانیان پس از دوازده روز برگزاری آیین های نوروزی، روز سیزدهم (تیر روز) را به دشت و صحرا و کنار جویبارها میرفتند و با رقص و سرودخوانی و نیایش به شادی و پایکوبی می پرداختند و از خداوند آرزوی باران می کردند. در اسطوره های ایرانی آمده است، که نگاهبان این روز، ایزد تیر، به شکل اسبی ست، که همواره با دیو خشکسالی و خشکی، «اپوش »، در نبرد است. آناهیتا، ایزدبانوی آب و باروری بوده است. از این روی، سبزه هایی را که برای نوروز و در خانه های خود سبز کرده بودند، به آب های روان و جویبارها می سپردند، تا سپاس خود را به آناهیتا پیشکش کنند. با این کار، در واقع، دانه های بارور را برای بازگشت به طبیعت به آناهیتا باز می گرداندند.آیینهای سیزده بدر
این رویداد دارای آیین های ویژه ای است که در درازای تاریخ پدید آمده و اندک اندک چهره ی سنت به خود گرفته است. شماری از آنها چنین است:
- گره زدن سبزه
- سبزه به رود سپردن
- خوردن کاهو و سکنجبین (سرکه انگبین)
- پختن خوراک های گوناگون در صحرا و باغ، به ویژه آش رشته
- پرتاب ۱۳ عدد سنگ (در مناطق کردنشین)
(به همه دوستان و آشنایان مبارک باد )
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
سعدی

گفتم از سر شب تا حالا از دلتنگی ات بیمارم
بگو از آن حرفهای عاشقانه ات تا بگویم که آرامم ،
تا بگویم به هوای بودنت است خوشحالم
گفتی نفسهایم عطر حضور تو را میدهد ،
گفتم که قلبم به عشق در کنار تو بودن همچنان میتپد
گفتم یار توام ، همیشه و همه جا در کنار توام ،
گفتی یاد توام ،
گفتی می آیم فردا ، گفتم میمیرم تا فردا ،

ز جام عشق تو عقلم خراب میگردد
ز تاب مهر تو جانم کباب میگردد
مرا دلیست که دائم بیاد لعل لبت
بگرد ساقی و جام شراب میگردد
هلاک خود بدعا خواستم ولی چکنم
که دیر دعوت من مستجاب میگردد
دلست کاین همه خونم ز دیده میبارد
پرست کافت جان عقاب میگردد
تو خود چه آب و گلی کاب زندگی هردم
ز شرم چشمهٔ نوش تو آب میگردد
چو برتو میفکنم دیده اشگ گلگونم
ز عکس گلشن رویت گلاب میگردد
بجام باده چه حاجت که پیر گوشه نشین
بیاد چشم تو مست و خراب میگردد
عجب نباشد اگر شد سیاه و سودائی
چنین که زلف تو بر آفتاب میگردد
چو بر درت گذرم گوئیم که خواجو باز
بگرد خانهٔ ما از چه باب میگردد
خواجوی کرمانی
مناظره سگ ها و گرگها:
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساكت و خاكستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود كلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریك و توفان خشمناك است
كشد -مانند گرگان- باد، زوزه
ولی ما نیكبختان را چه باك است؟
كنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاك اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل كرد باید
درست است اینكه الحق دردناك است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهایمان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مركب
آواز گرگها:
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریك و توفان خشمگین است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به كین است
شب و كولاك رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناك و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حكومت می كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم كنامی
شكاف كوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در كمین ماست دایم
دو دشمن می دهد ما را شكنجه
برون: سرما، درون: این آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو اینك سومین دشمن كه ناگاه
برون جست از كمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین، بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
كه این خون، خون ما بی خانمانهاست
كه این خون، خون گرگان گرسنه ست
كه این خون، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه، زخم خورده
دَویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیكن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم... آزاد
اخوان - "زمستان است"
شعری از مهدی اخوان ثالث
اول صبح لبت هست عسل یعنی چه؟
تن من پیش تو فهمید بغل یعنی چه!
از دل گنبد تو بانگ اذان می آید
تو بگو حی علی خیر عمل یعنی چه؟
می گدازی و تنت بر بدنم می بارد
علت زلزله هایی و گسل یعنی چه؟
می دهی بوسه پس از بوسه پس از بوسه چه خوب
به من آموخته ای رد و بدل یعنی چه؟
وقتی از گرمی آغوش تو برمی خیزم
تازه می فهمم که روز ازل یعنی چه
من و تو دست و ترنجیم که تعبیر کنیم
معنی هر غزل از شیخ اجل یعنی چه
شعرها رو به افولند و درون مایه ی تو
پاک و بی حاشیه فهماند غزل یعنی چه!
آرش دارایی
شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟
خرمن نور شوم تا بر و بالات ببوسم ؟
چنگ ناهید شوم نغمه گر بزم تو گردم
نقس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم
عرق شرم شوم روی دلارات ببوسم
سرمه نار شوم نرگس شهلات ببوسم
هوس عشق شوم ، ره بدل بزم تو یابم
خنده مهر شوم ، ساغر لبهات ببوسم
رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد
پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم
کاشکی مست ، شبی در بر من بی خبر افتی
تا بکام دل آشفته سراپات ببوسم
شاعر ؟

روی تو به فال دارم ای حور نژاد
زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد
فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت
تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد
سعدی
آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو میرود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست
سعدی
گفتم رخ تو بهار خندان منست
گفت آن تو نیز باغ و بستان منست
گفتم لب شکرین تو آن منست
گفت از تو دریغ نیست گر جان منست
فرخی سیستانی





















